خوابی و چشم حادثه بیدار می‌شود

ویلیام بلیک شاعر، عارف و موحد انگلیسی جمله‌ای دارد که «انسان را از غم و شادی آفریده‌اند» بنابراین پایه شادی‌ها، غم است.

به قول مرحوم استاد هُمایی «شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمی». غم، مجموعه‌ای از حوادث و کنش‌های طبیعیِ طبیعت است که می‌تواند خارج از دسترس انسان باشد، مثل زلزله، سیل و.... این سختی‌ها و نابه‌هنگامی‌ها همه جای عالم وجود دارد ممکن است بگویم برای ما کمی بیشتر. مهم این است که بدانیم چه کاری از دستمان برمی‌آید. آنچه که از دست ما خارج است که کاری نمی‌توانیم بکنیم. پس ما مسئول گره‌هایی هستیم که می‌تواند به‌دست ما باز شود.
بادی وزید و خانه ما را خراب کرد / برخیز تا دوباره بسازیم خانه‌ای... همه‌سخن بنده در این جمله خلاصه می‌شود که اگر سختی به هر دلیل سراغ ما آمد، نگرانی، غم، تشویش، تنش و انواع فشارهای روحی چاره کار نیست.
یادم می‌آید کسی به خانم گل‌رخسار شاعر تاجیکی گفته بود: غم مخور. پاسخ داده بود من غم نمی‌خورم غم می‌خورد مرا. حالا ادامه کار را با این سوال آغاز می‌کنیم که، چرا غم می‌خورد مرا؟
قطعه‌ای را از هنری لانگ فلو، شاعر امریکایی می‌خوانم که تاثیر فراوانی بر من نهاد. بنابراین فکر کردم با هموطنانم به مشارکت بگذارم. بیایید این قطعه را با هم تجربه کنیم. شاعر تصویری به‌دست می‌دهد از کسی که در مصاف با دشمن، زخم خورده و گریخته است. خون از اندامش فر می‌ریزد و تا مرگ فاصله چندانی ندارد از دیگران استمداد می‌خواهد ولی کسی دستگیری نمی‌کند بر حصاری تکیه می‌زند و مرگ را مخاطب خود قرار می‌دهد و می‌گوید من نمی‌توانم با تو (یعنی مرگ) مقابله کنم ولی تسلیم تو (مرگ) هم نمی‌شوم. از بزدلان در اینجا کاری برنمی‌خیزد. این میدانی است که شکست خوردگان پیروز آن میدان هستند. نام قطعه هم همین «victor and vanquished» است.
سخن این است که در میان سختی‌ها ما نباید تسلیم شویم. ۶۰۰ سال پیش حافظ از پشت دیوار قرون برای ما پیامی به جا گذاشت.
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای ز اسرار غیب / هست اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
و پس از او مولانا نیز می‌گوید:
کوی نومیدی مرو اومیدهاست / سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
نی مشو نومید خود را شاد کن / پیش آن فریاد رس فریاد کن
بعد نو میدی بسی امیدهاست / از پس ظلمت بسی خورشیدهاست
ای ز غم مرده که دست از نان تهی است / حق غفور است و رحیم این ترس چیست؟
صد هزاران کیمیا حق آفرید / کیمیایی هم چو صبر آدم ندید
دیوید نیون در اثر خود به نام بر بلندای نشاط ترجمه نعیمه حسنی گرکانی مطلبی را در اوج سادگی بیان می‌کند.
ما فکر می‌کنیم انسان‌های شاد یا غمگین ذاتا شاد یا غمگین به دنیا می‌آیند. اصلا این طور نیست بلکه کارهایی که این افراد انجام می‌دهند باعث ایجاد و تثبیت چنین حالت‌هایی در آنها می‌شود. انسان‌های شاد به خودشان اجازه شاد بودن می‌دهند و انسان‌های غمگین کارهایی انجام می‌دهندها که آنها را غمگین می‌کند.
این حرف درستی است، این ما هستیم که انتخاب می‌کنیم غم یا شادی.
هله نومید نباشی که تو را یار براند / گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا / ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها / در دیگر بگشاید که کس آن راه نداند
سخن کوتاه‌ام را با بیتی از حسن دهلوی به فرجام می‌برم.
روز مرا تو برافروز و شبم را تو نور بخش / این کار کار توست کار مه آفتاب نیست
اسماعیل آذر - نویسنده و استاد دانشگاه


چاپ