نوشته‌ای بی‌نام!

«دیگه به درد نمی‌خوره این دنیا؛ دنیایی که پر شده از جنگ و سیل و زلزله و بیماری‌های واگیردار و...» این جمله را بارها و بارها شاید از اقصی‌نقاط این مرز و بوم با تمدن و فرهنگ و مردمان فرهیخته‌مان شنیده باشیم؛

این جمله و جملات مشابه به آن جز بوی ناامیدی هیچ با خود ندارد! در این روزها که نه، خیلی وقت است در روزمرگی‌هایمان به کسی رحم نمی‌کنیم؛ نه به همکار نه به دوست و نه به آشنا! خیلی وقت است که بذر نفرت‌انگیزی را در فضا پخش می‌کنیم که بیشتر یادمان بیندازد «دنیا دیگه به درد نمی‌خوره»؛ از فردی که یکپارچه دهن است و «غر» اما جرات بیان ندارد بگیرید تا کسی که برای رسیدن به جایگاهی بالاتر، پا روی دیگری می‌گذارد و آسوده به راهش ادامه می‌دهد. یا اینکه سعی می‌کنیم در ظاهر دوستداشتنی باشیم اما پای عمل که برسد دیگر فرقی ندارد دیگران چه نظری دارند و چه می‌خواهند؟ اگر دوستت دارند باید لال باشند و دم نزنند وگرنه خداحافظ! خودتان بهتر می‌دانید این مرثیه را می‌توان مثنوی هفتادمن کرد اما در این مقال نمی‌گنجد؛ فقط همین بس که برخی از بیچارگی به جان هم افتاده‌اند تا بگویند «لطفا سوال نپرسید، مهربانی تمام شده است.»
اما مگر می‌شود همان کورسوی امیدی که به سختی نمایان است را ندید؟ مگر می‌شود سیاهی مطلق را باور کرد؟ مگر می‌شود باور کرد اگر دوستی خطا رفت دوست دیگر هم همان کار می‌کند؟ مگر نباید به چهره عبوس، خندید و دل بی‌رحم را مرحم بود؟
این ناامیدی است که به دل تک تک مردم افتاده و کاری به هیچ‌چیز ندارد؛ این ناامیدی است که انگیزه‌ها را برای ادامه کار از بین می‌برد و چشم را روی نان بردن عده‌ای بینوا به خانه، می‌بندد و می‌گوید: «تمام؛ از سال آینده خداحافظ! »
نه، نمی‌شود! زندگی اگر حکم است باید تا انتها بازی کرد. باید تلاش کرد و باید باز هم خندید؛ حتی به آنها که یکپارچه «غر» می‌شوند و هیچ‌چیز نمی‌شوند؛ حتی به آنها که به زیرپایشان نگاهی نمی‌اندازند و محکم‌تر پا می‌کوبند و حتی به تمام آنهایی که در حق دیگری ظلم می‌کنند و حق می‌خورند و...
اقتصاد این روزها مصداق بارز همین ناامیدی‌هاست؛ اقتصادی که مهربانی در آن مرده و دیگر نه خوش‌حسابی معنا دارد و نه صادقانه کار کردن و از خودگذشتن. اقتصاد دیگر توان ندارد چون مهربانی در کار نیست؛ لبخندی در کار نیست؛ امیدی در کار نیست. اما اقتصاد برای رونق به مهربانی نیاز دارد؛ از مهربانی با دنیا بگیر تا مهربانی یک تولیدکننده با کارگرش و یک فروشنده با مشتری و.... باور کنید اقتصاد هم جان دارد و نیازمند مهربانی است؛ نیازمند دستی که بتواند با دست‌های دیگر متحد شود و او را بالا بکشد.
اقتصاد، از همین حالا که کسب‌وکارها خوابیده و کرونا امان مردم را بریده به همدلی نیاز دارد؛ مثلا به تو نیاز دارد که اگر توانستی اجاره مغازه یا خانه‌ات را نگیری یا نصف کنی یا به تعویق بیندازی؛ به تو نیاز دارد که به جای الکل آب به مردم نفروشی، به تو نیاز دارد که اگر می‌گویند در خانه بمانید؛ به سفر نروی؛ به تو نیاز دارد که اگر کسی اخم کرد تو جوابش را با لبخند بدهی.... (همین حالا اتفاقی افتاد که نباید می‌خندیدم اما خندیدم؛ ما همین حالا یعنی چهارشنبه باید شماره‌های آخر را با فشارهای مضاعف کرونایی ببندیم و تمام) شاید این دلنوشته را که نه سر داشت و نه ته بگذارید به حساب آشفتگی ذهن این روزها! اما لطفا ابتدا با خودتان و بعد با اقتصاد و مردمانش هم مهربان باشید!
زهرا طهرانی ـ روزنامه‌نگار


چاپ