سرود سیمرغ در سرای امید

سیمرغ بر فراز درخت کُناری کهن آشیانه‌ای فراخ ساخته است. کُنار ده هزاره است که با برگ‌های همیشه سبز به جهان می‌نگرد و با میوه‌های شیرین و رنگ‌به‌رنگ‌اش طعم تاریخ را مزمزه می‌کند.

هر روز هنگام پسین، آن‌گاه که خورشید در خانه‌اش پشت دماوند آماده خواب می‌گردد، سیمرغ همچون خورشیدی درخشنده در میانه جرگه جوجه‌هایش می‌نشیند و قصه می‌گوید.
قصه دیشب چنان گرم و گیرا بود که خواب را هم بیدار نگه داشت و هیچ‌یک از سی جوجه سیمرغ نتوانست چشم بر هم بگذارد. خورشید امروز پیش از تابیدن بر جهان و قبل از اینکه سرگرم کار خویش شود به سیمرغ اصرار کرد تا قصه دیشب را برای او هم بازگوید؛
«در میانه راه بود که به کویر هبوط کرد؛ با پای پیاده. کوره خورشید تفتان بود. به پایان کویر که رسید هفت سال گذشته بود و هفتاد بار زیر تازیانه آفتاب پوست انداخت و دوباره پوست نو بر تنش رویید. با هر رویش جدید، پندار تازه، کردار تازه و گفتار تازه می‌آموخت.
به بیابان رسید. سرزمینی تهی‌تر از تهی و سرشار از «شکرتیغال» و «لیلکی» و «گون». چارق‌هایش در گذر از کویر پاره شده و همچون «گاندو» دهان باز کرده بود. با هر گام خاری در پایش می‌خلید و درد را تا ژرفای وجود می‌برد. شکرتیغال از پی لیلکی و گون در پی آن دو. سراپایش را خار خسته بود و خواری‌اش را طلب می‌کرد. چهل سال در میدان لبریز از خار لیلکی و شکر تیغال و گون راه پیمود. سرانجام با آنها دوست شد. زخم خارها در چشم‌اش خوار گشتند. با نیشتر هر خاری ققنوس سردرگوش مرد و به او وصیت می‌کرد و او تا آخر با آن وصیت زیست؛ راستگو باش... و او تا جهان برپاست دروغ نگفت. فرجامی و پاداشی برای دوستی با خارها.
در آخرین منزل بیابان، دریایی گسترده و ژرف به روی مرد آغوش گشوده بود. دل را به دریا زد؛ بی‌زورق و بی‌گدار. کوسه‌ای سهم خود را برداشت؛ مچ پای راست مرد را بلعید. لختی دیگر اره‌ماهی درشت‌پیکری پای راست او را تا کشاله ران درید، به رسم سهم‌خواهی. نیزه‌ماهی نیز هر آنچه از پای چپ مانده بود از هم شکافت.
خیزاب‌های پی‌درپی امان مرد را بریده بود. به سینه‌اش می‌کوفتند و چند استخوان خرد می‌کردند و دویست پا مرد را به عقب می‌راندند. سیاهی و تاریکی سایه خود را بر دریا انداختند. نه ماهی، نه مهتابی، نه سوسوی ستاره‌ای؛ تاریک و سیاه. موج‌های بی‌امان فروکش کرده بود و در پی خواب خیزاب‌ها، گردابی هولناک و هایل، سیاهی و تاریکی و مرد را با خود تا قعر دریا فرو برد. مرد بی‌پا سبکبال شده بود و روح راستگویی به یاری او شتافت و دگرباره روی آب آمد. این توفان‌زدگی هزار سال به درازا کشید. بسی کند و کاوید و کوشش نمود تا از دل دریا راهی برگشود. دریایی که اکنون سرخ شده بود، به رنگ خون.
تن خسته و کوفته و رنجور مرد در کرانه‌ای آرام گرفت. کم‌کم خود را یافت. بوتیماری به تیمار او برخاسته بود. غصه می‌خورد و می‌گریست. اشک‌های مرغ و خون مرد روی خاک درهم‌آمیخت. شب گذشته موجی عظیم او را به خشکی پرتاب کرده بود؛ به کوهستانی مهیب و عظیم. کوشش کرد دگربار به راه ادامه دهد، اما دریافت که پایی برای رفتن نمانده است. سرنگون شد و با دست‌ها روی زمین سنگلاخ به راه افتاد.
آسمان از بالاتر و پدربزرگ‌مان سیمرغ از فراز بلندترین قله پاهای بریده و خون‌چکان مرد را نظاره می‌کردند. جایی را نمی‌توانست ببیند، مگر زمین گداخته را. سرنگون می‌رفت. با دو دست زخمی و چاک چاک. میان خون و خاک.
ناگهان صخره‌ای تناور از کوهستان جدا شد و غلتید و بر پیکر مرد فرود آمد. مرد هر چه در توان داشت تلاش کرد تا خویش را از آوار صخره برهاند، نتوانست. در هماوردی مرد و سنگ‌خاره، سنگ نرم شد و همچون شمع پیکر مرد را دربرگرفت و مرد شد جزوی از سنگ و سنگ شد بخشی از مرد. در این کشاکش «سنگمرد» زاده شد. پدربزرگ‌مان سیمرغ و آسمان هم این لحظه باشکوه را تماشا می‌کردند؛ درهم‌آمیختگی مرد و سنگ. صیقل خوردند و تراشیده شدند و به شکل سنگ زیرین آسیاب در گوشه‌ای از آن کوهستان در پناه کوهی آرام گرفتند.
مردان کوهپایه برای یافتن روزی به کوهستان زده بودند. سنگ زیرین را دیدند. صد نفر پیکر «سنگمرد» را تا آبادی بر دوش کشیدند. در آستانه آبادی که در میانه جنگلی انبوه از بلوط و کنار و کهور و باغ‌های سرسبز پسته و انار و سنجد بود، هنگامه‌ای به پا شد و تمام جمعیت به پیشواز آمدند. سنگ هزارساله را از آسیاب کهن آبادی برداشتند و «سنگمرد» را سنگ زیرین آسیاب کردند.
هزاره بعدی با «سنگمرد» آغاز شده بود...»
مسعود دهشور ـ قائم مقام مدیر مسئول


چاپ