کدخبر: 25764

شهر کتاب گمشده

یک چهارراه دیگر باقی مانده بود، لبخند تلخی بر دلم نقش بست وقتی حساب کردم که حدود یک سال است نیامده‌ام و قرارهای ماهانه‌ام به سالانه تبدیل شده است.

گام‌هایم را تندتر برداشتم، اما حتی اگر می‌دویدم هم شاید دیگر به پای شور و شوق آن روزهای دانشجویی نمی‌رسید که هر هفته به سمت «شهر کتاب» نه گام که به پرواز درمی‌آمدم... روزهایی که با خرید یک کتاب و دیدن قفسه‌هایی از جنس ادبیات و عرفان تا جامعه‌شناسی و فلسفه مدت‌ها در خلسه و نشئگی فرو می‌رفتم... خرید کتاب از آن دست هوس‌هایی بود که به هیچ‌وجه تاب تحمل مقاومت در برابرش را نداشتم... البته این اواخر عادت زندگی‌ام شده بود و شاید هم فراتر از عادت، انس عجیبی بود که به کلمات پیدا کرده بودم... انسی که جیب‌های فقیر دانشجویی‌ام را خالی خالی می‌کرد... و البته هر بار روحم را صیقل می‌داد و باز هم تشنه‌تر از پیش برجای می‌گذاشت. «شهر کتاب» زیباترین مکان دنیا برایم شده بود و حضور در آنجا برایم حکم زیباترین قرار عاشقانه عالم را داشت. شورانگیزترین انسی که کلمه به کلمه... سطر به سطر... و صفحه به صفحه... با تو سخن می‌گفت... آدم‌های فرازمانی و فرامکانی ناب‌ترین لحظات زندگی‌شان را با تو واگویه می‌کردند و نفس این موضوع همیشه برایم تازگی داشت و گویی زیباترین موضوع عالم را کشف کرده باشم.
در نوجوانی با هدیه معلم ادبیاتم خانم محمدی، «شازده کوچولو» در من متولد شد و اهلی شدن و اهلی کردن را او به من یاد داد. این قصه شیرین در دوران دانشجویی با نیچه، گوته و ژان پل‌سارتر به اوج خودش رسید... فیلسوفان بزرگی که نگاه‌شان ورای زندگی بود. بعدها به انسانی‌هایی بزرگ و فراموش نشدنی از جنس مولانا و حافظ تا جلال و شریعتی گره خورد... قسم می‌خورم که مثل جان شیرین دوست‌شان داشتم...
گام‌های تندم چهارراه را رد کرده بود که دوباره برگشتم... نبش چهارراه تابلوی «شهر کتاب» همیشه برایم می‌درخشید، اما این بار هیچ تابلویی با این عنوان دیده نمی‌شد. به حافظه‌ام شک نداشتم، به تابلویی که جای تابلوی شهر کتاب را گرفته بود، زل زدم «بوتیک لباس»؟؟؟ سرم را به سمت راست چرخاندم.... گلفروشی همیشگی سرجایش بود. پرسیدم «آقا کتابفروشی اینجا؟» جواب داد، «خانم ۶ ماهی میشه بوتیک لباس شده مگه نمی‌بینید؟»
زل زدم به بوتیک لباس‌فروشی روبه‌رویم... تصویرم روی شیشه مغازه، دختری با دهان باز مانده بود. باورم نمی‌شد از میان یقه لباس سبز رنگ بالا که بر تن مانکنی نشسته بود درست مقابل چشمانم یکدفعه «شازده کوچولو» سوار بر سیاره‌اش چرخ خورد و رفت... «ماهی سیاه کوچولو» لابه‌لای چند شلوار مثل حبابی بر دریا گم شد... «مدیر مدرسه» با گام‌های تندش نفهمیدم به کدام سو رفت؟ شاید دیگر چشمانم خوب نمی‌دید که «کویر» خشکی در برابرم «هبوط» کرد و آب گلویم را خشکاند. به یکباره از پشت ویترین مغازه پرنده بزرگی پر کشید و رفت و من از پریدنش نیم متری به عقب پرت شدم... به رد پریدنش به آسمان چشم دوختم... مطمئن بودم سیمرغ عطار بود... اشکم سر خورد روی گونه‌ام...
سارا اصغری/ روزنامه‌نگار

روزنامه امروز

tejaratb.png

sanatp.png

نرخ طلا و سکه - امروز

logo-samandehi
الو وزیر