کدخبر: 24586

مدیریت کارمندی

ساعت زنگ می‌خورد، هر روز صبح دلش می‌خواهد که ساعت اختراع نشده بود. با بی‌حالی بلند می‌شود، دست و صورت نشسته، چیزی خورده و نخورده، مرتب و نامرتب، از خانه بیرون می‌زند.


ساعتش را نگاه می‌کند مثل همیشه مدرسه‌اش دیر شده، هر روز صبح یاد اکبر عبدی می‌افتد، بچه‌ها را به مدرسه می‌رساند و به سمت اداره حرکت می‌کند.
ساعتش را نگاه می‌کند، نزدیک ۹ صبح است و بازهم تا بچه‌ها را پیاده کند و در این ترافیک خودش را به محل کار برساند مثل هر روز یک ساعتی دیر شده است، حال و احوالی با نگهبان می‌کند که مثل همیشه او را چپ چپ نگاه می‌کند، کارت‌اش را بی‌خیال می‌زند و وارد اداره می‌شود.
ساعتش را نگاه می‌کند، ۹ صبح است. کتش را پشت صندلی مرتب می‌کند. پرونده‌ها را روی میزش جابه‌جا می‌کند. روزنامه صبح را سرسری ورق می‌زند. برای همکارانش سری تکان می‌دهد. چه خبر؟ می‌شنود: هیچی، سلامتی. می‌پرسد: شما هم الان آمدید؟ با خنده می‌گویند: اما زودتر از تو رسیدیم. دومی که می‌پرسد چه خبر؟ درد دلش باز می‌شود و از زمان و زمین می‌گوید و قصه‌های هر روز گرانی و خرج و برج و بدهی‌ها را برای همدیگر می‌گویند و باهم، همدردی می‌کنند.
ساعت را نگاه می‌کند. ۹:۳۰ شده است. چای و پنیر را نیاورده‌اند. چای را که می‌خورد. نگاهی به یکی از پرونده‌ها می‌کند. یکی دو خطی روی تقویم می‌نویسد. از اول به آخر، از آخر به اول و...
 ساعت را نگاه می‌کند، ۱۰ شده است. دستی در کشو می‌کند، بیسکویتی را در دهان می‌گذارد. یکی دو تا تلفن، دفترچه تلفن را جلوی رویش می‌گذارد و...
ساعت را نگاه می‌کند، ۱۱شده است. از اتاق بیرون می‌آید، سری به اتاق‌های همکاران دیگر می‌زند و حال و احوالی می‌کند. سراغ رِییس را می‌گیرد و با یکی دوتا از مراجعان در راهرو گپی می‌زند و...
ساعت را نگاه می‌کند، نیم ساعت مانده به ظهر. دلش مالش می‌رود. هرچند دقیقه یک چای خورده، یکی دو تا تلفن زده، روزنامه‌ها را ورق زده و موبایلش را چک کرده و سری به تلگرام و وایبر و واتس‌آپ و اینستاگرامش زده و چند تا جوک خوانده و چند تا شایعه پراکنده و....
ساعت را نگاه می‌کند، ۱۲ شده. پرونده‌ها را مرتب روی میزش جابه‌جا می‌کند و حالا احساس خستگی می‌کند...
ساعت را نگاه می‌کند، ۱۲:۳۰ شده است. بلند می‌شود، همه به پا می‌خیزند، یکی می‌پرسد ناهار امروز چی هست؟ کسی جواب نمی‌دهد.
ساعت را نگاه می‌کند، ۱۳ شده است. بوی کباب کوبیده و پیاز فضا را پر کرده است. آستین‌ها را بالا زده و پشت میز از حال رفته است. می‌گوید: آدم دلش می‌خواهد چرت بزند، کسی جواب نمی‌دهد، همه در حال چرت هستند.
ساعت را نگاه می‌کند، ۱۴شده است، چای را که می‌آورند، دهن دره‌ای می‌کند و پرونده را جلویش باز می‌کند. نگاهی می‌اندازد، صفحه بعد، صفحه بعد، ای بابا اینکه اصلا به من ربطی نداره، هنوز کارهای اولیه‌اش هم نشده. زنگ می‌زند، خدمات که می‌آید، می‌گوید این اشتباهی اومده ببر بده دبیرخانه بگو بیشتر دقت کنند، حواس‌شان به کار باشد، کار مردم را توی دست‌انداز نیندازند.
ساعت را نگاه می‌کند، ۱۵ شده است. چای را که دوباره می‌خورد پرونده دیگری را ورق می‌زند، حجم‌اش را برای فردا سبک و سنگین می‌کند، مناسبه...
ساعت را نگاه می‌کند، ۱۶شده است. همکارش می‌گوید اگر موافقی امروز یه کمی اضافه کاری بمانیم، تا کمی کارها جلو برود...
ساعت را نگاه می‌کند. با سر به همکارش اشاره می‌کند که حال ندارد. دستش را به دو طرف باز می‌کند، دهن دره می‌کند، مشتی به سینه می‌زند. خستگی در می‌کند و می‌گوید: نمی‌دانم چرا اینقدر امروز خسته شدم، چقدر کار؟ تو هم بیا بریم، اگر شد فردا باهم اضافه کار می‌مانیم، تازه رییس هم امروز نیست که ببیند ماندیم. پاشو برویم، تا فردا. بدون اینکه منتظر جواب همکارش بماند، پا می‌شود و می‌رود به سمت پارکینگ اداره!
(بعداز تحریر: این قصه هیچ ارتباطی با کارمندان سازمان‌ها، وزارتخانه‌ها، شهرداری‌ها و امثالهم ندارد. کاملا تخیلی است.)

ناصر بزرگمهر / مدیرمسئول

روزنامه امروز

ویژه‌نامه نوروز ۱۳۹۶

ویژه‌نامه نوروز ۱۳۹۵

tejaratb.png

sanatp.png

نرخ طلا و سکه - امروز

الو وزیر