بازهم حادثه‌ای دیگر و مدتی بحث و گفت‌وگو و میزگرد و مناظره و خبر و یادداشت‌های این‌چنینی و چند تا فحش پنهان در دل‌ها و فراموشی، تا دی دیگری که یادمان بیاید که ماشین‌های آتش‌نشانی تجهیزات کافی ندارند، بالگرد آتش‌نشانی نداریم، پلکان برای ساختمان‌های بلندمرتبه نداریم، بیمه نداریم، اسناد و مدارک‌مان را در کامپیوتر آرشیو نداریم، کپسول آتش‌نشانی نداریم، مدیریت نداریم، مدیریت واحد نداریم و...

این چهارمین یادداشت است که من در موضوع فیش‌های حقوقی نوشته‌ام. فکر می‌کنم مهم‌ترین وظیفه روزنامه‌نگار فاصله گرفتن از احساسات شخصی و روی آوردن به واقعیت است تا شاید با کشف حقیقتی در هر موضوع بتوانیم به عدالت اجتماعی نزدیک‌تر شویم.

روزنامه «گسترش صنعت» سرنوشت عجیبی داشته است، در یک روزی و در سال‌های اوایل انقلاب و اواخر جنگ به لطف عاشقانی در روابط عمومی سازمان گسترش متولد می‌شود، شاید هم زودتر، بعضی‌ها هم می‌گویند همزمان با تولد سازمان گسترش، خبرنامه‌ای منتشر شده که حالا اثری از آن موجود نیست، اما به هر صورت مدارکی که باقیمانده است نشان از ۲۸ سالگی را قطعی می‌کند،

اوستا مکانیک داشت سرسیلندر یک ماشین قدیمی را باز می‌کرد که چشمش به صاحب آن که جراح مشهور قلب بود افتاد که به داخل تعمیرگاه می‌آمد.
جراح داخل شد و مکانیک با صدای بلند گفت، دکتر سلام، می‌آیی نگاهی به این موتور بیندازی؟!
جراح با تعجب نزدیک‌تر رفت و به موتور نگاه کرد.

حدود سال هفتاد بود، تلفن دفتر مجله روزگار وصل زنگ خورد، گوشی را که برداشتم بدون اینکه سلام کند و بپرسد چه کسی پشت خط هست و با کی کار دارد،

فرصت‌های کم و پیام‌های فراوان باعث می‌شود که گاهی بعضی از ایمیل‌ها و پیام‌های متنوع در دنیای مجازی گم می‌شود یا دیر خوانده می‌شود، یک دوست عزیز این پیام را مدت‌ها قبل برایم ارسال کرده است و من آن را بازنکرده بودم و شرمنده ایشان شده‌ام، این عزیز نوشته‌اند:

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند، شبی را در خانه ‌زنی با چادر محقر و چند فرزند گذراندند و از شیر تنها بزی که آن زن داشت، خوردند، مرید فکر کرد، کاش قادر بود به آنها کمک کند‌‌ و این موضوع را به مرشد خود گفت. مرشد پس از اندکی تامل پاسخ داد، اگر واقعا می‌خواهی به آنها کمک کنی، برگرد و بزشان را بکش.

امام رضا(ع) طلبیده است، دیدار با خاک مادر هم بهترین علت است که دلتنگی‌ها را در ساکی بریزی و یکی دوساعت خوابیدن را تحمل کنی و ۴ صبح از خانه بیرون بیایی و خودت را به یاران روابط‌عمومی‌های خودروساز بزرگ کشور برسانی و لبیک‌گویان سوار ماهانی شوی که با ۴۰ دقیقه تاخیر گازش را می‌گیرد که به کورس بعدی برسد.

شنبه قبل فرصتی شد تا با وزیر ارزشمندی که بسیار دوستش دارم صحبت کنم. بی‌مقدمه به ایشان عرض کردم که انسان‌ها مثل ساعت‌های قدیمی خانه پدربزرگ‌ها هستند، نیاز دارند گاهی با حوصله کوک شوند، گردگیری شوند و حتی روغن‌کاری شوند تا دوباره دقیق مثل ساعت کار کنند، آدم‌ها به مهربانی و توجه نیاز دارند، آنها اگر امید داشته باشند، بهره‌وری‌شان دوبرابر می‌شود.

وقتی دبستان می‌رفتم، می‌گفتند وزیر امور خارجه امریکا «هنری کسینجر» است. وقتی جوان بودم او از مقابل دانشگاه تهران گذشت و دانشجویان شعار دادند. وقتی به میانسالی رسیدم، گفتند او بعد از چند دوره که وزیرخارجه چند رییس‌جمهوری بود بازنشسته شده است.

روزنامه امروز

tejarats.png

نرخ طلا و سکه - امروز

الو وزیر