• مدیریت ریزش ترامپیسم

    در جلسه‌ای با حضور مدیران میانه از چند سازمان حضور داشتم، بزرگواری با توجه به شرایط سیاسی روز توصیه می‌کرد که همه باید خود را برای شرایط سخت آماده کنند و برنامه داشته باشند تا اگر ترامپ رئیس‌جمهوری ایالات متحده قرارداد بازی برجام را بهم ریخت و زیر میز زد،

  • مدیریت خطر و ریزش کوه

    در طول عمر، هروقت تابلوی خطر ریزش کوه در جاده‌های کوهستانی را می‌بینم، به معنای این تابلو فکر می‌کنم.

  • مدیریت پیچوندن!

    مدیر محترم یکی از ادارات از سلیقه‌های رنگارنگ مدیران دیگر گله می‌کرد.

  • مدیریت تحمل(۲)

    به نام او که هر چه بخواهد همان می‌شود
    ناصر بزرگمهر - مدیر مسئول: سلام آقای بزرگمهر، مقاله «مدیریت تحمل» واقعا عالی بود، ‌ای ‌کاش برای این بی‌تحملی‌ها چاره‌ای وجود داشت؟... جلالی

  • مدیریت غدیر، مدیریت با مردم

    «مالک، تو را مسئول جایی کردم که بیش از تو، بستر مسئولانی ستمگر بوده است، بی‌گمان مردم کارهای تو را می‌نگرند، همچنان که تو در کار مسئولین قبل از خود می‌نگریستی، اگر خطا کنی، مردم درباره تو همان‌ها را می‌گویند که تو درباره‌‌ دیگران می‌گفتی، پس عمل صالح، پسندیده‌ترین اندوخته‌ات است.

  • مدیریت تحمل

    چرا این‌قدر کم‌تحمل شده‌ایم؟ تحمل هیچ‌کس و هیچ حرف و هیچ کار و هیچ برنامه و هیچ‌چیز را نداریم، تحمل دوست و آشنا و فامیل را هم نداریم،

  • مدیرانی بزرگ با آرزوهای بزرگ

    مهندس محمدرضا نعمت‌زاده، ازنظر من، انسانی مسئول، متخصص، متعهد، بزرگ، بادانش، عاشق، کم‌حوصله، پرکار، عجول، با آرزوهای بزرگ، مهربان و خیلی جوان است.

  • او رفاقت را می‌فهمید

    مدیا کاشیگر دوستی عزیز، اندیشمندی بزرگ و مترجمی توانا بود که رفاقت را با همه وجود می‌فهمید.

  • مدیریت عاقبت‌به‌خیری

    وزیر صنعت معدن تجارت در جلسه‌ای، خاطره‌ای از پدرشان تعریف می‌کردند که ایشان یک روزی فرموده اندکه: «زمین‌ها و شرکت‌ها هم مثل انسان‌ها، عاقبت‌به‌خیری دارند، باید مواظب بود که عاقبت یک شرکت هم مثل روز اولش خوب بماند، باید به عاقبت تاسیس یک شرکت فکر کرد."

  • وزیر پیر جوان

    در آیین پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران معروف به ایدرو، وزیر صنعت، معدن و تجارت در سخنرانی خود گفتند که «بعضی از شما، مرا پیر صنعت نام‌گذاری کرده‌اید، درحالی‌که من خودم را جوان صنعت می‌دانم»، مردم از این جمله به وجد آمدند و برایش دست زدند و تشویق کردند.

  • مدیریت آرزوهای لستر

    جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می‌کرد به «لستر» گفت: یک آرزو کن تا برآورده کنم.

  • مدیریت سفر در خیال

    در بهار ۱۷۹۰م، فرانسوی ۲۷ سال‌های با نام «گزاویه دو متر»، سفری به گرد اتاق‌خوابش کرد و گزارش آن‌چه را دیده بود، «سفری در اطراف اتاق‌خوابم» عنوان کرد. «دو متر» در سال ۱۷۹۸م، سرخوش از تجربه‌اش، سفر دیگری را آغاز کرد، این‌بار، همان سفر را در شب انجام داد و گزارش آن‌را «گشت‌وگذار شبانه در اطراف اتاق‌خوابم» نامید.

  • موفقیت ساده به‌دست نمی‌آید

    خبر صعود یک ایرانی با حمایت و پرچم بانک سامان توسط عظیم قیچی‌ساز بر قله ۸۰۰۰متری لوتسه در نپال، هر ایرانی غیرتمندی را خوشحال و سربلند می‌کند.

  • جامعه بدون خبرنگار می‌میرد

    جهان مجازی پر می‌شود از خبر فحاشی یک هنرپیشه به یک خبرنگار، اگر هنرمندانی چون انتظامی و مشایخی و جمیله شیخی و پروانه معصومی... را هنرمندانی درجه یک بدانیم و نسل نیکی کریمی و لیلاحاتمی و امین تارخ و پرویز پرستویی و ده‌ها هنرمند ارزشمند را درجه دو نامگذاری کنیم،

  • مدیریت حلال و دل پاک

    آورده‌اند شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او روان بودند، شیخ احوال بهلول را پرسید، گفتند او مردی دیوانه است، گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است.

  • آقای رئیس‌جمهور، برای موافق و مخالف، یکی است

    دوستی در دنیای مجازی، بخشی از یادداشت دکترپاپلی یزدی، جغرافیدان برجسته کشور را برایم ارسال کرده که بسیار خواندنی است،

  • مدیریت قربانی کردن دانایی

    یک‌بار دیگر این حکایت را با کمی تغییر در یادداشت «تصمیم مدیریتی» نوشته‌ام، حکایت گروهی از بچه‌ها که در نزدیکی دو ریل راه‌آهن، مشغول بازی کردن بودند و یکی از این دو ریل قابل استفاده و دیگری غیرقابل استفاده بود،

  • مدیریت دایناسورها

    در جایی خواندم که پاسخ اول اغلب ما به سوال «ما چقدر دایناسور هستیم؟» این است که «هیچ» یا ممکن است فردی بگوید «خیلی کم» اما واقعا تابه‌حال به این فکر کرده‌اید که ما چقدر دایناسور هستیم؟

  • ۱۴ اشتباه فاحش مدیران

    «رابرت دانهام» بنیان‌گذار برنامه سراسری پرورش مدیران اجرایی ۱۴ اشتباه فاحش مدیران پروژه را بدون توجه به صنعت چنین توصیف می‌کند:

  • مدیریت تفاوت بیان

    در دنیای مجازی خواندم: ‌(زمستان بود، جان می‌کندم در نیویورک تا شاید نویسنده شوم، ۳ یا ۴ روز بود لب به غذا نزده بودم،